خانه
فهرست
ايميل
موضوع : امام رضا عليه السلام
عنوان : درباره ولادت امام رضا عليه السلام
بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
و صلي الله علي سيدنا و نبينا محمد و علي اله الطيبين الطاهرين
ما به مناسبت ولادت با سعادت حضرت ابي الحسن علي بن موسي الرضا
بخشي از باب ولادت آن حضرت را که در کتاب کافي آمده ترجمه مي کنيم .

آن هايي که به کتاب «اصول کافي» دسترسي دارند
مي توانند به جلد سوم صفحه 419 (شش جلدي) رجوع کنند .

***************************************************************************

باب ولادت امام ابي الحسن الرضا عليه السلام

امام ابوالحسن الرضا عليه السلام در سال صد و چهل و هشت متولد شدند
و در ماه صفر سال دويست و سه جان به جان آفرين تسليم نمودند ،
در حالي که مردي پنجاه و پنج ساله بودند ،
و به تحقيق در تاريخ آن اختلاف شده است
جز آنکه اين تاريخ -که ما ذکر کرديم- ميانه تر و درست تر است ان شاء الله ،
و آن حضرت در طوس وفات نمودند (شهيد شدند)
در روستايي که به آن سناباد گفته مي شود و از نوقان به اندازه صدا زدني فاصله دارد
و در همان جا دفن شدند
و مأمون -عليه اللعنة- ايشان را از مدينه به مرو کشاند ، از راه بصره و فارس ،
پس همين که مأمون -عليه اللعنة- خارج شد و به سوي بغداد حرکت کرد (براي مقابله با مخالفان) ،
ايشان را با خود برد ،
پس آن حضرت در اين روستا وفات کردند (به زهر مأمون براي جلب رضايت بني عباس شهيد شدند) ،
و مادر ايشان «ام ولد»ي (يعني کنيزي که از مولاي خود فرزند آورد) بود بنام ام البنين .

1- ابو الحسن اول امام کاظم عليه السلام به هشام بن احمر مي فرمايد :
آيا مي داني يکي از اهالي مغرب آمده است
گفتم نه
فرمودند چرا ، به تحقيق مردي آمده است پس با ما بيا ،
پس سوار شدند و من با او سوار شدم تا رسيديم به مردي
پس به ناگاه -ديدم- مردي از اهل مدينه بود و با او مملوکاتي بود
پس به او گفتم بر ما عرضه کن پس بر ما هفت دختر عرضه کرد
ابوالحسن عليه السلام درباره هر کدام مي گفت
مرا به آن نيازي نيست سپس گفت بر ما عرضه کن
پس گفت نزد من جز دختري مريض نيست
پس به او فرمود باکي بر تو نيست که او را عرضه کني
پس بر امام امتناع ورزيد در نتيجه امام بازگشت و سپس فردا مرا فرستاد
پس فرمود بگو درباره آن آخرش چقدر مي خواهي
پس هر گاه گفت اين قدر و اين قدر پس بگو که من گرفتمش
پش من آمدم نزد او پس گفت من نمي خواهم کمتر از اين قدر و اين قدر بدهم
پس گفتم حقا که گرفتمش
پس گفت براي تو ولي خبرم بده آن مردي که ديروز با تو بوود که بود ؟
پس گفتم مردي از بني هاشم
گفت از کدام بني هاشم ؟
گفتم نزد من بيش از اين نيست (يعني بيشتر از اين نمي دانم)
پس گفت من از اين کنيز به تو خبر بدهم ، حقا که من او را از دورترين نقاط مغرب خريدم
پس زن از اهل کتاب با من ملاقات کرد
پس -آن زن- گفت اين کنيزک چيست با تو ؟
گفتم او را براي خودم خريده ام
پس گفت شايسته نيست که اين نزد مثل تويي باشد
حقا که اين دختر سزاوار است نزد بهترين اهل زمين باشد
پس نزد او مکث نخواهد کرد تا اينکه از او پسري زاييده مي شود
که نه در شرق زمين مانند او زاده شده و نه در غرب آن
هشام بن احمر گويد
پس کنيز را نزد آن حضرت آوردم پس جز اندکي نزد ايشان (امام کاظم) نماند که
امام رضا عليه السلام را به دنيا آورد .

2- صفوان گويد : زماني که ابو ابراهيم از دنيا رفت ( امام کاظم عليه السلام شهيد شدند )
و ابو الحسن ( امام رضا عليه السلام ) به سخن آمد ( اظهار امامت کرد )
از آن بر ايشان بيمناک شديم
پس به ايشان گفته شد واقعاً که شما امر بزرگي را اظهار مي کنيد
و ما بر شما از اين طغيانگر بيمناک ايم
صفوان گويد :
پس ايشان فرمودند هر چه مي خواهد بکوشد پس او را بر من راهي ( تسلطي ) نيست .

3- برادر حسن بن منصور گويد :
شب هنگام در خانه اي که ميان خانه اي بود بر - امام - رضا - عليه السلام - وارد شدم
پس ايشان دست شان را بلند کردند
پس گويا ده چراغ در خانه روشن بود
و مردي بر او اجازه - ورود - خواست
پس دستشان را رها کردند (پايين آوردند) سپس به او اجازه دادند .

4- غفاري گويد :
براي مردي از آل ابي رافع آزاد شده ي پيامبر که به او طَيس مي گفتند بر گردن من حقي بود
پس از من تقاضا کرد و اصرار نمود و مردم کمکش کردند
چون چنين ديدم نماز صبح را در مسجد پيامبر - صلي الله عليه و آله خواندم
سپس به سوي - امام - رضا - عليه السلام - رو آوردم و ايشان در آن روز در عُرَيض (1) بودند
چون نزديک در خانه آن حضرت شدم ديدم بر الاغي سوار شده اند و بر تن شان پيراهن و ردائي است
چون به ايشان نظر کردم از ايشان حيا نمودم
پس چون به من رسيدند ايستادند و به من نظر کردند و سلام  نمودند و اين در ماه رمضان بود
پس گفتم خدا مرا فدايت کند به درستي که وابسته ي شما طيس بر من حقي دارد (طبي دارد)
و به خدا قسم که جداً مرا مشهور کرده (آبرويم را برده)
  و من پيش خودم گمان مي کردم که ايشان به او دستور مي دهند ديت از من بردارند
  و به خدا قسم به ايشان نگفتم  چه قدر از من طلب دارد و هيچ نامي از چيزي نبردم
پس مرا دستور دادند به نشستن تا زمان برگشتن شان
پس ماندم تا اين که نماز مغرب را خواندم در حالي که روزه بودم
پس سينه ام تنگ شد (به تنگ آمدم) و خواستم برگردم
پس ناگهان بر من وارد شدند در حال که مردم گرد ايشان بودند
و به درستي گدايان پيش ايشان نشسته بودند و ايشان بر آن ها صدقه مي دادند
پش اين گذشت و ايشان وارد خانه شان شدند سپس بيرون آمدند و مرا دعوت نمودند
پس به سوي ايشان برخاستم و با ايشان وارد شدم
پس ايشان نشستند و من نيز نشستم از مُسَيِّب امير مدينه سخن گفتم و زياد از او سخن گفتم
پس چون فارغ شدم (سخنم به پايان رسيد) فرمودند گمان نمي کنم افطار کرده باشي پس گفتم نه
پس براي من غذا خواستند پس پيش من نهادند و پسر را دستور دادند که با من بخورد
پس با پسر شروع کردم به خوردن
پس چون فارغ شديم به من فرمودند پشتي را بلند کن (بردار) و آن چه زير آن است بگير (بردار)
پس آن را برداشتم و دينارهايي (سکه هاي طلا) ديدم و گرفتم گذاشتم در آستينم
و ايشان به چهار نفر از غلامان شان دستور دادند که با من باشند تا مرا به منزلم برسانند
پس گفتم فدايت شوم بدرستي که گشتِ پسر مسيب مي چرخد
و من دوست ندارم مرا با غلامانت ببيند
پس ايشان گفتند راست گفتي ، خدا تو را به راه رشد (راستي) برساند
و آن ها را دستور فرمودند که آن گونه که آن ها را باز مي گردانم برگردند
پس چون نزديک خانه ام رسيدم و آرام گرفتم آن ها را باز گردانيدم
و راهي منزلم شدم و چراغ خواستم و نگاه به دينار ها کردم
و ديدم آنها چهل و هشت دينار هستند
در حالي که حق آن مرد بر من بيست و هشت دينار بود
و در ميان دينار ها ديناري بود که مي درخشيد پس من از نيکويي آن خوم آمد
پس برداشتمش و نزديک چراغ بردم ،
ديدم روي آن نقشي واضح است : حق آن مرد بيست و هشت دينار و بقيه ، براي توست
و به خدا قسم نمي دانستم چه قددر از من طلب دارد
و ستايش خداوند جهانيان را که وليش را عزيز کرد .

5- امام رضا عليه السلام در همان سالي که هارون حج کرد از مدينه براي حج خارج شد ،
پس ايشان به کوهي بنام فارع رسيدند که اگر به سمت مکه روان باشي سمت چپ مسير است
پس ابوالحسن به کوه نظر کردن و فرمودن بنا کنند? فارع و ويران کنند? آن تکه تکه مي شود
پس ما ندانستيم معني آن چيست
پس چون ايشان از آنجا رفت ، هارون آمد و در همان جا منزل کرد جعفر بن يحيي بالاي آن کوه رفت
و دستور داد که نشيمنگاهي برايش بنا کنند
پس چون از مکه برگشت بالاي آن رفت و دستور به ويران کردن آن داد
پس چون به عراق بازگشت تکه تکه شد .

***************************************************************************
با عرض پوزش به علت تنگي وقت از اينجا ترجمه ي خودم نيست
***************************************************************************

6-
ابراهيم بن موسي گويد :
من راجع به موضوعي که از امام رضا - عليه السلام - در خواست کرده بودم اصرار ورزيدم
و ايشان به من وعده مي داد
يک روز براي پيشواز والي مدينه بيرون آمدند و من همراه ايشان بودم
ايشان  آمدند نزديک کاخ فلان و زير چند درخت پياده شدند و سومي همراه ما نبود .
به ايشان گفتم :
قربانت ، اين عيد ما را فرا گرفت وبه خدا قسم من درهم و بيش تر از آني ندارم ،
آن حضرت با تازيانه خود زمين را به سختي خاراند و با دست شان بدان زد
و شمش طلايي از آن برآورد و سپس به من فرمود : از اين سود بر و آنچه ديدي نهان ساز .

7- از ياسر خادم و ريان بن صلت هر دو گفتند :
چون کار مخلوع (امين) گذشت و مأمون بر خلافت استوار شد ،
به امام رضا نامه اي نوشت و او را به خراسان خواند
و امام عليه السلام عذر آورد و مأمون پي در پي نامه نوشت به آن حضرت در اين باره
تا - امام رضا عليه السلام - دانست که چاره ندارد و مأمون دست از او بر نمي دارد ،
از مدينه خارج شد و ابو جعفر ( امام جواد عليه السلام ) هفت سال داشت .
مأمون به او نوشت از راه کوهستان و قم سفر نکن و از راه بصره و فارس بيا (2) ،
آن حضرت آمد تا به مرو رسيد ،
مأمون به او پيشنهاد کرد که زمام امور را به دست گيرد و متصدي خلافت گردد (3) ،
امام رضا سر باز زد و نپذيرفت .
مأمون گفت : پس ولايت عهد را بپذير ،
فرمودند : به چند شرط که از تو خواستارم ،
مأمون گفت هر شرطي خواهي بکن ،
امام رضا - عليه السلام - نوشت من در ولايت عهد در آيم به شرطي که نه امري کنم و نه نهيي ،
نه فتوا دهم و نه قضاوت کنم ،
نه منصب دهم و نه عزل کنم ،
و نه در آنچه جريان دارد تغييري دهم ،
و بايد مرا از همه اين ها معاف داري ،
مأمون همه آن شرايط را از آن حضرت پذيرفت .

راوي گويد ياسر براي من باز گفت که :
چون عيد رسيد مأمون کسي را به حضرت رضا - عليه السلام - فرستاد ،
و از او خواست که سوار شود و در اجتماع عيد شرکت کند و نماز عيد و خطب? آن را بخواند ،
امام رضا در پاسخ پيغام فرستاد که :
تو مي داني چه شرطي ميان من و تو است در اين  که من وارد اين امر شدم ،
مأمون جواب داد که : من مي خواهم دل مردم آرام شود و فضل شما را بدانند ،
و پي در پي با رد و ايراد کرد و اصرار ورزيد ،
آن حضرت فرمود اگر مرا از اين کار معاف بداري براي من دلخواه تر است
و اگر معاف نداري من براي عيد بيرون آيم چنانچه رسول خدا - صلي الله عليه و آله -
بيرون مي آيد و امير المؤمنين عليه السلام بيرون مي آمد .
مأمون به ايشان گفت : هر طور دلت مي خواهد بيرون بيا ،
و مأمون به افسران و مردم دستور داد به در خانه امام رضا سوار شوند ( اول وقت حاضر شوند )

راوي گويد : ياسر خادم براي من باز گفت که :
مردم در انتظار امام ميان راه ها و بر سر بام ها نشسته بودند
و از مرد و زن و کودک و افسران و نظامي ها همه بر در خانه امام گرد آمده بودند ،
چون آفتاب بر آمد امام غسل کرد
و عمامه سفيدي از پنبه بر سر بست و دو سر آن را يکي به سينه آويخت
و ديگري را به ميان شانه خود انداخت و دامن به کمر زد
و به همه کسان خود دستور داد چنان کردند
و سپس عصاي پيکان داري به دست گرفت و بيرون شد
و همه جلوي او بوديم و او پا برهنه بود و دامن پيراهن را تا نيمه ساق پا بالا زده بود
و جامه هاي ديگر را هم به کمر زده بود
چون به راه افتاد و ما جلوي او به راه افتاديم ، سر به آسمان برداشت و چهار تکبير گفت
و به پندار ما رسيد که آسمان و در و ديوار همه به او هم آواز پاسخ مي دهند
و افسران و مردم ديگر بر در ايستاده بودند و آماده بودند و سلاح در بر داشتند
و خود را به نيکوترين زيور و جامه آراسته بودند و ما بر آن ها نمايان شديم ،
با اين وضع امام رضا عليه السلام از در بيرون آمدند و اندک ايستي کردند و گفتند :
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر
الله اکبر علي ما هدانا
الله اکبر علي ما رزقنا من بهيمة الأنعام
و الحمد لله علي ما أبلانا
و ما به آواز بلند آن را مي گفتيم .

ياسر گويد :
چون نگاه مردم به امام رضا افتاد شهر مرو را گريه و ناله و شيون از جا برداشت
و افسران از روي چهار پايان خود به زمين افتادند و کفش هاي خود را به دور انداختند
چون ديدند امام با پاي پياده مي رود
آن حضرت در سر هر ده گام ايست مي کرد و سه بار تکبير مي گفت .

ياسر گويد :
در خيال ما مي افتاد که گويا آسمان و زمين با آن حضرت هم آواز مي شوند
و شهر مرو يک پارچه شيون و گريه شد و خبر به مأمون رسيد
و فضل بن سهل ذو الرياستين به او گفت :
يا امير المؤمنين اگر امام رضا با اين شيوه به مصلي برود
مردم فريفته او مي شوند و کار از دست تو بيرون مي رود
و نظر من اين است که به او پيغام دهي برگردد ،
و مأمون کس نزد آن حضرت فرستاد و خواهش کرد که برگردد (4)
و آن حضرت کفش خود را خواست و پوشيد و سوار شد و برگشت .

_________________________________________________________________________

(1) مزرعه اي در يک فرسخي مدينه

(2) زيرا مأمون نمي خواست امام از مناطق شيعه نشين عبور کند

(3) مأمون مي خواست ثابت کند که علي بن موسي مقام پرست است

(4) اين نشان مي دهد که مأمون حاضر نبود خلافت را به امام رضا بسپارد




_________________________________________________________________________________



بَابُ مَوْلِدِ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع
وُلِدَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا ع سَنَةَ ثَمَانٍ وَ أَرْبَعِينَ وَ مِائَةٍ
وَ قُبِضَ ع فِي صَفَرٍ مِنْ سَنَةِ ثَلَاثٍ وَ مِائَتَيْنِ وَ هُوَ ابْنُ خَمْسٍ وَ خَمْسِينَ سَنَةً
وَ قَدِ اخْتُلِفَ فِي تَارِيخِهِ إِلَّا أَنَّ هَذَا التَّارِيخَ هُوَ أَقْصَدُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ
وَ تُوُفِّيَ ع بِطُوسَ فِي قَرْيَةٍ يُقَالُ لَهَا سَنَابَادُ مِنْ نُوقَانَ عَلَى دَعْوَةٍ وَ دُفِنَ بِهَا
وَ كَانَ الْمَأْمُونُ أَشْخَصَهُ مِنَ الْمَدِينَةِ إِلَى مَرْوَ عَلَى طَرِيقِ الْبَصْرَةِ وَ فَارِسَ
فَلَمَّا خَرَجَ الْمَأْمُونُ وَ شَخَصَ إِلَى بَغْدَادَ أَشْخَصَهُ مَعَهُ فَتُوُفِّيَ فِي هَذِهِ الْقَرْيَةِ
وَ أُمُّهُ أُمُّ وَلَدٍ يُقَالُ لَهَا أُمُّ الْبَنِينَ

1-  مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ أَحْمَرَ
قَالَ قَالَ لِي أَبُو الْحَسَنِ الْأَوَّلُ
هَلْ عَلِمْتَ أَحَداً مِنْ أَهْلِ الْمَغْرِبِ قَدِمَ
قُلْتُ لَا
قَالَ بَلَى قَدْ قَدِمَ رَجُلٌ فَانْطَلِقْ بِنَا فَرَكِبَ وَ رَكِبْتُ مَعَهُ حَتَّى انْتَهَيْنَا إِلَى الرَّجُلِ
فَإِذَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَعَهُ رَقِيقٌ
فَقُلْتُ لَهُ اعْرِضْ عَلَيْنَا فَعَرَضَ عَلَيْنَا سَبْعَ جَوَارٍ
كُلَّ ذَلِكَ يَقُولُ أَبُو الْحَسَنِ ع لَا حَاجَةَ لِي فِيهَا ثُمَّ قَالَ اعْرِضْ عَلَيْنَا
فَقَالَ مَا عِنْدِي إِلَّا جَارِيَةٌ مَرِيضَةٌ
فَقَالَ لَهُ مَا عَلَيْكَ أَنْ تَعْرِضَهَا
فَأَبَى عَلَيْهِ فَانْصَرَفَ ثُمَّ أَرْسَلَنِي مِنَ الْغَدِ
فَقَالَ قُلْ لَهُ كَمْ كَانَ غَايَتُكَ فِيهَا فَإِذَا قَالَ كَذَا وَ كَذَا فَقُلْ قَدْ أَخَذْتُهَا
فَأَتَيْتُهُ فَقَالَ مَا كُنْتُ أُرِيدُ أَنْ أَنْقُصَهَا مِنْ كَذَا وَ كَذَا
فَقُلْتُ قَدْ أَخَذْتُهَا
فَقَالَ هِيَ لَكَ وَ لَكِنْ أَخْبِرْنِي مَنِ الرَّجُلُ الَّذِي كَانَ مَعَكَ بِالْأَمْسِ
فَقُلْتُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ
قَالَ مِنْ أَيِّ بَنِي هَاشِمٍ
فَقُلْتُ مَا عِنْدِي أَكْثَرُ مِنْ هَذَا
فَقَالَ أُخْبِرُكَ عَنْ هَذِهِ الْوَصِيفَةِ إِنِّي اشْتَرَيْتُهَا مِنْ أَقْصَى الْمَغْرِبِ‏

                         الكافي ج : 1 ص : 487
فَلَقِيَتْنِي امْرَأَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ
فَقَالَتْ مَا هَذِهِ الْوَصِيفَةُ مَعَكَ
قُلْتُ اشْتَرَيْتُهَا لِنَفْسِي
فَقَالَتْ مَا يَكُونُ يَنْبَغِي أَنْ تَكُونَ هَذِهِ عِنْدَ مِثْلِكَ إِنَّ هَذِهِ الْجَارِيَةَ يَنْبَغِي أَنْ تَكُونَ عِنْدَ خَيْرِ أَهْلِ الْأَرْضِ
فَلَا تَلْبَثُ عِنْدَهُ إِلَّا قَلِيلًا حَتَّى تَلِدَ مِنْهُ غُلَاماً مَا يُولَدُ بِشَرْقِ الْأَرْضِ وَ لَا غَرْبِهَا مِثْلُهُ
قَالَ فَأَتَيْتُهُ بِهَا فَلَمْ تَلْبَثْ عِنْدَهُ إِلَّا قَلِيلًا حَتَّى وَلَدَتِ الرِّضَا ع

2-  مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى
قَالَ لَمَّا مَضَى أَبُو إِبْرَاهِيمَ ع وَ تَكَلَّمَ أَبُو الْحَسَنِ ع خِفْنَا عَلَيْهِ مِنْ ذَلِكَ
فَقِيلَ لَهُ إِنَّكَ قَدْ أَظْهَرْتَ أَمْراً عَظِيماً وَ إِنَّا نَخَافُ عَلَيْكَ هَذِهِ الطَّاغِيَةَ
قَالَ فَقَالَ لِيَجْهَدْ جَهْدَهُ فَلَا سَبِيلَ لَهُ عَلَيَّ

3-  أَحْمَدُ بْنُ مِهْرَانَ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَنْصُورٍ عَنْ أَخِيهِ
قَالَ دَخَلْتُ عَلَى الرِّضَا ع فِي بَيْتٍ دَاخِلٍ فِي جَوْفِ بَيْتٍ لَيْلًا
فَرَفَعَ يَدَهُ فَكَانَتْ كَأَنَّ فِي الْبَيْتِ عَشَرَةَ مَصَابِيحَ
وَ اسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ رَجُلٌ فَخَلَّى يَدَهُ ثُمَّ أَذِنَ لَهُ

4-  عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ جُمْهُورٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْغِفَارِيِّ قَالَ
كَانَ لِرَجُلٍ مِنْ آلِ أَبِي رَافِعٍ مَوْلَى النَّبِيِّ ص يُقَالُ لَهُ طَيْسٌ عَلَيَّ حَقٌّ
فَتَقَاضَانِي وَ أَلَحَّ عَلَيَّ وَ أَعَانَهُ النَّاسُ
فَلَمَّا رَأَيْتُ ذَلِكَ صَلَّيْتُ الصُّبْحَ فِي مَسْجِدِ الرَّسُولِ ع ثُمَّ تَوَجَّهْتُ نَحْوَ الرِّضَا ع وَ هُوَ يَوْمَئِذٍ بِالْعُرَيْضِ
فَلَمَّا قَرُبْتُ مِنْ بَابِهِ إِذَا هُوَ قَدْ طَلَعَ عَلَى حِمَارٍ وَ عَلَيْهِ قَمِيصٌ وَ رِدَاءٌ
فَلَمَّا نَظَرْتُ إِلَيْهِ اسْتَحْيَيْتُ مِنْهُ
فَلَمَّا لَحِقَنِي وَقَفَ وَ نَظَرَ إِلَيَّ فَسَلَّمْتُ عَلَيْهِ وَ كَانَ شَهْرُ رَمَضَانَ
فَقُلْتُ جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ إِنَّ لِمَوْلَاكَ طَيْسٍ عَلَيَّ حَقّاً وَ قَدْ وَ اللَّهِ شَهَرَنِي
وَ أَنَا أَظُنُّ فِي نَفْسِي أَنَّهُ يَأْمُرُهُ بِالْكَفِّ عَنِّي وَ وَ اللَّهِ مَا قُلْتُ لَهُ كَمْ لَهُ عَلَيَّ وَ لَا سَمَّيْتُ لَهُ شَيْئاً
فَأَمَرَنِي بِالْجُلُوسِ إِلَى رُجُوعِهِ فَلَمْ أَزَلْ حَتَّى صَلَّيْتُ الْمَغْرِبَ وَ أَنَا صَائِمٌ
فَضَاقَ صَدْرِي وَ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَرِفَ
فَإِذَا هُوَ قَدْ طَلَعَ عَلَيَّ وَ حَوْلَهُ النَّاسُ وَ قَدْ قَعَدَ لَهُ السُّؤَّالُ وَ هُوَ يَتَصَدَّقُ عَلَيْهِمْ
فَمَضَى وَ دَخَلَ بَيْتَهُ ثُمَّ خَرَجَ وَ دَعَانِي فَقُمْتُ إِلَيْهِ وَ دَخَلْتُ مَعَهُ
فَجَلَسَ وَ جَلَسْتُ فَجَعَلْتُ أُحَدِّثُهُ عَنِ ابْنِ الْمُسَيَّبِ وَ كَانَ أَمِيرَ الْمَدِينَةِ وَ كَانَ كَثِيراً مَا أُحَدِّثُهُ عَنْهُ
فَلَمَّا فَرَغْتُ قَالَ لَا أَظُنُّكَ أَفْطَرْتَ بَعْدُ فَقُلْتُ لَا
فَدَعَا لِي بِطَعَامٍ فَوُضِعَ بَيْنَ يَدَيَّ وَ أَمَرَ الْغُلَامَ أَنْ يَأْكُلَ مَعِي فَأَصَبْتُ وَ الْغُلَامَ‏

                         الكافي ج : 1 ص : 488
مِنَ الطَّعَامِ فَلَمَّا فَرَغْنَا قَالَ لِيَ ارْفَعِ الْوِسَادَةَ وَ خُذْ مَا تَحْتَهَا
فَرَفَعْتُهَا وَ إِذَا دَنَانِيرُ فَأَخَذْتُهَا وَ وَضَعْتُهَا فِي كُمِّي
وَ أَمَرَ أَرْبَعَةً مِنْ عَبِيدِهِ أَنْ يَكُونُوا مَعِي حَتَّى يُبْلِغُونِي مَنْزِلِي
فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ طَائِفَ بْنَ الْمُسَيَّبِ يَدُورُ وَ أَكْرَهُ أَنْ يَلْقَانِي وَ مَعِي عَبِيدُكَ
فَقَالَ لِي أَصَبْتَ أَصَابَ اللَّهُ بِكَ الرَّشَادَ
وَ أَمَرَهُمْ أَنْ يَنْصَرِفُوا إِذَا رَدَدْتُهُمْ
فَلَمَّا قَرُبْتُ مِنْ مَنْزِلِي وَ آنَسْتُ رَدَدْتُهُمْ
فَصِرْتُ إِلَى مَنْزِلِي وَ دَعَوْتُ بِالسِّرَاجِ وَ نَظَرْتُ إِلَى الدَّنَانِيرِ وَ إِذَا هِيَ ثَمَانِيَةٌ وَ أَرْبَعُونَ دِينَاراً
وَ كَانَ حَقُّ الرَّجُلِ عَلَيَّ ثَمَانِيَةً وَ عِشْرِينَ دِينَاراً
وَ كَانَ فِيهَا دِينَارٌ يَلُوحُ فَأَعْجَبَنِي حُسْنُهُ
فَأَخَذْتُهُ وَ قَرَّبْتُهُ مِنَ السِّرَاجِ فَإِذَا عَلَيْهِ نَقْشٌ وَاضِحٌ حَقُّ الرَّجُلِ ثَمَانِيَةٌ وَ عِشْرُونَ دِينَاراً وَ مَا بَقِيَ فَهُوَ لَكَ
وَ لَا وَ اللَّهِ مَا عَرَفْتُ مَا لَهُ عَلَيَّ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الَّذِي أَعَزَّ وَلِيَّهُ

5-  عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِهِ
عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع أَنَّهُ خَرَجَ مِنَ الْمَدِينَةِ فِي السَّنَةِ الَّتِي حَجَّ فِيهَا هَارُونُ يُرِيدُ الْحَجَّ
فَانْتَهَى إِلَى جَبَلٍ عَنْ يَسَارِ الطَّرِيقِ وَ أَنْتَ ذَاهِبٌ إِلَى مَكَّةَ يُقَالُ لَهُ فَارِعٌ
فَنَظَرَ إِلَيْهِ أَبُو الْحَسَنِ ثُمَّ قَالَ بَانِي فَارِعٍ وَ هَادِمُهُ يُقَطَّعُ إِرْباً إِرْباً
فَلَمْ نَدْرِ مَا مَعْنَى ذَلِكَ
فَلَمَّا وَلَّى وَافَى هَارُونُ وَ نَزَلَ بِذَلِكَ الْمَوْضِعِ صَعِدَ جَعْفَرُ بْنُ يَحْيَى ذَلِكَ الْجَبَلَ
وَ أَمَرَ أَنْ يُبْنَى لَهُ ثَمَّ مَجْلِسٌ
فَلَمَّا رَجَعَ مِنْ مَكَّةَ صَعِدَ إِلَيْهِ فَأَمَرَ بِهَدْمِهِ
فَلَمَّا انْصَرَفَ إِلَى الْعِرَاقِ قُطِّعَ إِرْباً إِرْباً

6-  أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حَمْزَةَ بْنِ الْقَاسِمِ
عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُوسَى قَالَ أَلْحَحْتُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع فِي شَيْ‏ءٍ أَطْلُبُهُ مِنْهُ
فَكَانَ يَعِدُنِي فَخَرَجَ ذَاتَ يَوْمٍ لِيَسْتَقْبِلَ وَالِيَ الْمَدِينَةِ وَ كُنْتُ مَعَهُ فَجَاءَ إِلَى قُرْبِ قَصْرِ فُلَانٍ
فَنَزَلَ تَحْتَ شَجَرَاتٍ وَ نَزَلْتُ مَعَهُ أَنَا وَ لَيْسَ مَعَنَا ثَالِثٌ
فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا الْعِيدُ قَدْ أَظَلَّنَا وَ لَا وَ اللَّهِ مَا أَمْلِكُ دِرْهَماً فَمَا سِوَاهُ
فَحَكَّ بِسَوْطِهِ الْأَرْضَ حَكّاً شَدِيداً ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ فَتَنَاوَلَ مِنْهُ سَبِيكَةَ ذَهَبٍ
ثُمَّ قَالَ انْتَفِعْ بِهَا وَ اكْتُمْ مَا رَأَيْتَ

7-  عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ يَاسِرٍ الْخَادِمِ وَ الرَّيَّانِ بْنِ الصَّلْتِ جَمِيعاً قَالَ
لَمَّا انْقَضَى أَمْرُ الْمَخْلُوعِ وَ اسْتَوَى الْأَمْرُ لِلْمَأْمُونِ كَتَبَ إِلَى الرِّضَا ع يَسْتَقْدِمُهُ إِلَى خُرَاسَانَ
فَاعْتَلَّ عَلَيْهِ أَبُو الْحَسَنِ ع بِعِلَلٍ فَلَمْ يَزَلِ الْمَأْمُونُ يُكَاتِبُهُ فِي ذَلِكَ حَتَّى عَلِمَ أَنَّهُ لَا مَحِيصَ لَهُ وَ


                         الكافي ج : 1 ص : 489
أَنَّهُ لَا يَكُفُّ عَنْهُ
فَخَرَجَ ع وَ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع سَبْعُ سِنِينَ
فَكَتَبَ إِلَيْهِ الْمَأْمُونُ
لَا تَأْخُذْ عَلَى طَرِيقِ الْجَبَلِ وَ قُمْ وَ خُذْ عَلَى طَرِيقِ الْبَصْرَةِ وَ الْأَهْوَازِ وَ فَارِسَ حَتَّى وَافَى مَرْوَ
فَعَرَضَ عَلَيْهِ الْمَأْمُونُ أَنْ يَتَقَلَّدَ الْأَمْرَ وَ الْخِلَافَةَ فَأَبَى أَبُو الْحَسَنِ ع
قَالَ فَوِلَايَةَ الْعَهْدِ
فَقَالَ عَلَى شُرُوطٍ أَسْأَلُكَهَا
قَالَ الْمَأْمُونُ لَهُ سَلْ مَا شِئْتَ
فَكَتَبَ الرِّضَا ع
إِنِّي دَاخِلٌ فِي وِلَايَةِ الْعَهْدِ عَلَى أَنْ لَا آمُرَ وَ لَا أَنْهَى وَ لَا أُفْتِيَ وَ لَا أَقْضِيَ
وَ لَا أُوَلِّيَ وَ لَا أَعْزِلَ وَ لَا أُغَيِّرَ شَيْئاً مِمَّا هُوَ قَائِمٌ وَ تُعْفِيَنِي مِنْ ذَلِكَ كُلِّهِ
فَأَجَابَهُ الْمَأْمُونُ إِلَى ذَلِكَ كُلِّهِ
قَالَ فَحَدَّثَنِي يَاسِرٌ قَالَ فَلَمَّا حَضَرَ الْعِيدُ
بَعَثَ الْمَأْمُونُ إِلَى الرِّضَا ع يَسْأَلُهُ أَنْ يَرْكَبَ وَ يَحْضُرَ الْعِيدَ وَ يُصَلِّيَ وَ يَخْطُبَ
فَبَعَثَ إِلَيْهِ الرِّضَا ع قَدْ عَلِمْتَ مَا كَانَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ مِنَ الشُّرُوطِ فِي دُخُولِ هَذَا الْأَمْرِ فَبَعَثَ إِلَيْهِ
الْمَأْمُونُ إِنَّمَا أُرِيدُ بِذَلِكَ أَنْ تَطْمَئِنَّ قُلُوبُ النَّاسِ وَ يَعْرِفُوا فَضْلَكَ
فَلَمْ يَزَلْ ع يُرَادُّهُ الْكَلَامَ فِي ذَلِكَ
فَأَلَحَّ عَلَيْهِ فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنْ أَعْفَيْتَنِي مِنْ ذَلِكَ فَهُوَ أَحَبُّ إِلَيَّ
وَ إِنْ لَمْ تُعْفِنِي خَرَجْتُ كَمَا خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع
فَقَالَ الْمَأْمُونُ اخْرُجْ كَيْفَ شِئْتَ
وَ أَمَرَ الْمَأْمُونُ الْقُوَّادَ وَ النَّاسَ أَنْ يُبَكِّرُوا إِلَى بَابِ أَبِي الْحَسَنِ
قَالَ فَحَدَّثَنِي يَاسِرٌ الْخَادِمُ
أَنَّهُ قَعَدَ النَّاسُ لِأَبِي الْحَسَنِ ع فِي الطُّرُقَاتِ وَ السُّطُوحِ الرِّجَالُ وَ النِّسَاءُ
وَ الصِّبْيَانُ وَ اجْتَمَعَ الْقُوَّادُ وَ الْجُنْدُ عَلَى بَابِ أَبِي الْحَسَنِ ع
فَلَمَّا طَلَعَتِ الشَّمْسُ قَامَ ع فَاغْتَسَلَ
وَ تَعَمَّمَ بِعِمَامَةٍ بَيْضَاءَ مِنْ قُطْنٍ أَلْقَى طَرَفاً مِنْهَا عَلَى صَدْرِهِ وَ طَرَفاً بَيْنَ كَتِفَيْهِ وَ تَشَمَّرَ
ثُمَّ قَالَ لِجَمِيعِ مَوَالِيهِ افْعَلُوا مِثْلَ مَا فَعَلْتُ
ثُمَّ أَخَذَ بِيَدِهِ عُكَّازاً ثُمَّ خَرَجَ وَ نَحْنُ بَيْنَ يَدَيْهِ
وَ هُوَ حَافٍ قَدْ شَمَّرَ سَرَاوِيلَهُ إِلَى نِصْفِ السَّاقِ وَ عَلَيْهِ ثِيَابٌ مُشَمَّرَةٌ
فَلَمَّا مَشَى وَ مَشَيْنَا بَيْنَ يَدَيْهِ رَفَعَ رَأْسَهُ إِلَى السَّمَاءِ وَ كَبَّرَ أَرْبَعَ تَكْبِيرَاتٍ
فَخُيِّلَ إِلَيْنَا أَنَّ السَّمَاءَ وَ الْحِيطَانَ تُجَاوِبُهُ
وَ الْقُوَّادُ وَ النَّاسُ عَلَى الْبَابِ قَدْ تَهَيَّئُوا وَ لَبِسُوا السِّلَاحَ وَ تَزَيَّنُوا بِأَحْسَنِ الزِّينَةِ
فَلَمَّا طَلَعْنَا عَلَيْهِمْ بِهَذِهِ الصُّورَةِ وَ طَلَعَ الرِّضَا ع وَقَفَ عَلَى الْبَابِ وَقْفَةً
ثُمَّ قَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا هَدَانَا اللَّهُ أَكْبَرُ عَلَى مَا رَزَقَنَا مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَى‏

                         الكافي ج : 1 ص : 490
مَا أَبْلَانَا
نَرْفَعُ بِهَا أَصْوَاتَنَا قَالَ يَاسِرٌ فَتَزَعْزَعَتْ مَرْوُ بِالْبُكَاءِ وَ الضَّجِيجِ وَ الصِّيَاحِ لَمَّا نَظَرُوا إِلَى أَبِي الْحَسَنِ ع
وَ سَقَطَ الْقُوَّادُ عَنْ دَوَابِّهِمْ وَ رَمَوْا بِخِفَافِهِمْ لَمَّا رَأَوْا أَبَا الْحَسَنِ ع حَافِياً
وَ كَانَ يَمْشِي وَ يَقِفُ فِي كُلِّ عَشْرِ خُطُوَاتٍ وَ يُكَبِّرُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ
قَالَ يَاسِرٌ فَتُخُيِّلَ إِلَيْنَا أَنَّ السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ وَ الْجِبَالَ تُجَاوِبُهُ وَ صَارَتْ مَرْوُ ضَجَّةً وَاحِدَةً مِنَ الْبُكَاءِ
وَ بَلَغَ الْمَأْمُونَ ذَلِكَ
فَقَالَ لَهُ الْفَضْلُ بْنُ سَهْلٍ ذُو الرِّئَاسَتَيْنِ
يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنْ بَلَغَ الرِّضَا الْمُصَلَّى عَلَى هَذَا السَّبِيلِ افْتَتَنَ بِهِ النَّاسُ وَ الرَّأْيُ أَنْ تَسْأَلَهُ أَنْ يَرْجِعَ
فَبَعَثَ إِلَيْهِ الْمَأْمُونُ فَسَأَلَهُ الرُّجُوعَ فَدَعَا أَبُو الْحَسَنِ ع بِخُفِّهِ فَلَبِسَهُ وَ رَكِبَ وَ رَجَعَ




+ نوشته شده در  يکشنبه 19 آبان1387ساعت 23:56  توسط م سنجر