فرزندان آدم ع قسمت سوم



[قصص الأنبياء للراوندي ص58 الي60]
(داستان هابيل و قابيل به پايان رسد اما روايات ديگري نيز مي باشد که بعضاً کوتاه اند و مطالب ديگري که بيان نشد در آن ها موجود است )
ح34
ابو حمزه از امام سجاد عليه السلام روايت کرده که فرمود : به درستي پسر آدم زماني که برادرش را کشت ، بدترينشان بهترينشان را کشت ، پس خداوند فرزندي به آدم هديه داد ، آدم او را « هِبَةُ الله » (يعني هديه ي الهي) ناميد و او وصي آدم بود ، پس چون وفات آدم رسيد گفت اي هبة الله ، گفت لبيک ، آدم گفت برو ... و هبة الله ( همان شيث است ) بر آدم نماز خواند و بر او هفتاد و پنج تکبير گفت ، هفتاد تکبير براي آدم و پنج تکبير براي فرزندان بعد از او .
ح35
از ابي بصير از امام صادق عليه السلام که فرمود : همانا پسر آدم زماني (روزي) که برادرش را کشت نمي دانست چگونه او را بکشد تا اين که ابليس آمد و به او ياد داد ، گفت رش را بين دو سنگ قرار بده سپس آن را بشکن . (خداوند هر دويشان را لعنت کند که آدم کشي را رواج دادند)
ح36
طاووس در نزد امام سجاد گفت اولين خوني که بر زمين ريخته شد خون هابيل بود و در آن روز يک چهارم مردم کشته شدند و امام سجاد فرمود اين طور که مي گويد نيست ، اولين خوني که بر زمين ريخته شد خون حواء در زمان حيض شدن بود ، و در آن روز يک ششم مردم کشته شدند زيرا در آن روز آدم بود و حواء و هابيل و قابيل و دو خواهرش دختر بودند ، سپس فرمود آيا مي داني قابيل چه شد ؟ مردم گفتند نمي دانيم . فرمود خداوند دو فرشته را موکل او کرده که او را با طلوع خورشيد طلوع مي دهند و با غروب خورشيد ، غروب و او را با آب گرم و حرارت خورشيد مي پزند تا زماني که قيامت بر پا شود .
توضيح اين که همان طور که مي دانيد هنوز قيامت نشده و مردگان در برزخ هستند که از نظر عذاب و پاداش از دنيا شديدتر و از آخرت ضعيف تر است و برزخ در همين دنيا است .
ح37
از امام باقر ع : به درستي که در مدينه مردي است که به مکاني که پسر آدم آنجاست آمد ، پس او را ديد به قل بسته شده و با او ده موکل است که او را در تابستان رو به آفتاب نگه ميدارند به هر سمتي که بگردد و اطرافش آتش روشن مي کنند پس زماني که زمستان باشد بر او آب سرد مي ريزند و هر زمان که يکي از ده نفر بميرد اهل روستا مردي را بيرون مي آورند ، پس آن مرد به او ( به پسر آدم ) گفت اي بنده ي خدا داستان تو چيست براي چه چيزي به اين بلا مبتلا شدي ؟! (پسر آدم) گفت به راستي از مساله اي از من سوال کردي که احدي از آن (مساله) از من سوال نکرده است همانا تو زيرک ترين مردمي و همانا تو احمق ترين مردمي .
ح38
امام صادق عليه السلام فرمود وحوش و پرندگان و درندگان و هر چيزي که خداوند آن را خلق کرده بعضي با بعضي ديگر مختلط بودند ، پس چون پسر آدم برادرش را کشت نفرت پيدا کردند و فزع نمودند پس هر چيزي به سوي هم شکل خود رفت .
نکته «پسر آدم» در متن حديث «ابن آدم» است ،
شما منصفانه نظر دهيد ، آيا از لحن دو حديث 36و37 اين به ذهن نمي رسد که «ابن آدم» هنوز زنده باشد مخصوصاً از حديث37 ؟




7-  فصل في نحو ذلك
34-  و عن ابن بابويه عن أبيه أخبرنا سعد بن عبد الله عن ابن أبي عمير عن‏

                         قصص‏الأنبياءللراوندي ص : 59
علي بن أبي حمزة عن علي بن الحسين ص قال إن ابن آدم حين قتل أخاه قتل شرهما خيرهما فوهب الله تعالى لآدم ولدا فسماه هبة الله و كان وصيه فلما حضرت آدم ص وفاته قال يا هبة الله قال لبيك قال انطلق إلى جبرئيل فقل إن أبي آدم يقرئك السلام و يستطعمك من طعام الجنة و قد اشتاق إلى ذلك فخرج هبة الله فاستقبله جبرئيل ع فأبلغه رسالة ما أرسله به أبوه إليه فقال له جبرئيل ع رحم الله أباك فرجع هبة الله و قد قبض الله تعالى آدم ع فخرج به هبة الله و صلى عليه و كبر عليه خمسا و سبعين تكبيرة سبعين لآدم و خمسا لأولاده من بعده
35-  و بهذا الإسناد عن علي بن أبي حمزة عن أبي بصير عن أبي عبد الله ع قال إن ابن آدم حين قتل أخاه لم يدر كيف يقتله حتى جاء إبليس فعلمه قال ضع رأسه بين حجرين ثم اشدخه
36-  و عن ابن بابويه حدثني محمد بن علي بن ماجيلويه حدثنا محمد بن يحيى العطار عن الحسين بن الحسن بن أبان عن ابن أورمة عن عمر بن عثمان عن العبقري عن أسباط عن رجل حدثه عن علي بن الحسين ص أن طاوسا قال في المسجد الحرام أول دم وقع على الأرض دم هابيل و هو يومئذ قتل ربع الناس و قال له زين العابدين ع ليس كما قال إن أول دم وقع على الأرض دم حواء حين حاضت يومئذ قتل سدس الناس كان يومئذ آدم و حواء و قابيل و هابيل و أختاه بنتين كانتا

                         قصص‏الأنبياءللراوندي ص : 60
ثم قال ص هل تدري ما صنع بقابيل فقال القوم لا ندري فقال وكل الله به ملكين يطلعان به مع الشمس إذا طلعت و يغربان به مع الشمس إذا غربت و ينضجانه بالماء الحار مع حر الشمس حتى تقوم الساعة
37-  و بهذا الإسناد عن ابن أورمة عن الحسن بن علي عن ابن بكير عن أبي جعفر ص قال إن بالمدينة لرجلا أتى المكان الذي فيه ابن آدم ع فرآه معقولا معه عشرة موكلون به يستقبلون بوجهه الشمس حيث ما دارت في الصيف و يوقدون حوله النار فإذا كان الشتاء يصبوا عليه الماء البارد و كلما هلك رجل من العشرة أخرج أهل القرية رجلا فقال له يا عبد الله ما قصتك لأي شي‏ء ابتليت بهذا فقال لقد سألتني من مسألة ما سألني أحد عنها قبلك إنك أكيس الناس و إنك لأحمق الناس
38-  و بهذا الإسناد عن ابن أورمة عن عبد الله بن محمد عن حماد بن عثمان عن أبي عبد الله ع قال كانت الوحوش و الطير و السباع و كل شي‏ء خلقه الله تعالى مختلطا بعضه ببعض فلما قتل ابن آدم أخاه نفرت و فزعت فذهب كل شي‏ء إلى شكله


نوشته شده در دوشنبه 1 تير1388ساعت 3:41 توسط م سنجر
خانه
فهرست
ايميل