فرزندان آدم ع قسمت دوم
[قصص الأنبياء للراوندي ص55 الي57]
(داستان به آن جا رسيد که آدم ع به دستور خداوند دو تن از پسرانش را به ازدواج دو زن بهشتي در آورد و يکي از آن ها بنام شيث داراي پسر و ديگري بنام يافث داراي دختر شد و آدم ع به دستور خداوند نوه هايش را به ازدواج يکديگر درآورد . )
امام صادق عليه السلام فرمود :
پس آدم ع بعد از آن جز اندکي (در دنيا) باقي نماند تا که مريض شد پس شيث را خواست و گفت اي پسرم به درستي که اجل من رسيده است ، به درستي که پروردگارم از سلطه ي خود آن چه به تحقيق مي بيني نازل کرده
و حقيقتاً به من عهد کرده در آن عهدي که با من کرده ( يعني نبوت و خلافت الهي ) که تو را وصي خود قرار دهم و خزانه دار آن چه به من امانت داده و اين کتاب وصيت است که زير سرم است و در آن اثر علم و اسم الله الأکبر ( اسم اعظم خدا ) مي باشد ،
پس زماني که من مردم صحيفه (کتاب) را بگير و بر حذر باش از اين که احدي بر آن اطلاع يابد وبر آن نگاه کند ، تا زماني که آن را به قابل (کسي که به دستور خدا صحيفه و وصايت را تحويل بگيرد) بدهي ، همانند امروز که برايت پيش آمده ،
و در آن (صحيفه) است جميع آن چه در امور دين و دنيايت به آن احتياج داري ، اي در حالي بود که آدم صحيفه اي را که در آن وصايت بود از بهشت به زمين نازل کرده بود ،
سپس آدم ع به شيث گفت پسرکم حقيقتاً من ميل پيدا کرد ام به ميوه اي از ميوه هاي بهشت پس به کوه الحديد (آهن) بالا برو ،پس بنگر به کسي که از ملائکه ملاقات مي کني پس سلام مرا به او برسان و به او بگو که پدرم مريض است و از شما مي خواهد که ميوه اي از ميوه هاي بهشت به او هديه دهيد ،
پس ( شيث ع ) رفت تا اين که به کوه صعود کرد ، به ناگاه خود را با جبرئيل در ميان قبائلي از ملائکه يافت ، جبرئيل آغاز به سلام کرد و سپس گفت به کجا اي شيث ؟! پس شيث به او گفت تو که هستي اي بنده خدا ؟! گفت من روح الامين ، جبرئيل هستم .
پس شيث گفت حقا که پدرم مريض است و من را به سوي شما فرستاده و او به شما سلام مي رساند و از شما هديه اي از ميوه هاي بهشتي مي خواهد ، پس جبرئيل گفت بر پدرت سلام باد اما بدان که پدرت به تحقيق قبض (روح) شده و من فقط براي شأن او ( نبوت و خلافت ) نازل شده ام ، پس خدا بزرگ گرداند اجر تورا در مصيبتت درباره ي پدرت و صبر تو را بر عزاي پدرت که به تو رسيده نيکو گرداند و مونس تو بگرداند مقام او را که به تو داده در وحشتت ، بازگرد .
پس ( شيث هبة الله ) با ملائکه بازگشت و با آنها ( ملائکه ) بود هر آن چه کار آدم ع را به صلاح مي آورد ( يعني وسايل غسل و کفن و دفن ) و به تحقيق آن را از بهشت آورده بودند ، پس چون به آدم رسيدند اولين کاري که شيث ساخت اين بود که صحيفه را از زير سر آدم گرفت و محکم به شکم خود چسبانيد ،
پس جبرئيل ( براي تسلاي خاطر شيث ) گفت چه کسي مانند تو است اي شيث ؟! به تحقيق خداوند شاديِ کرامتش را به تو داده و لباس عافيت را بر تو پوشانده ، به جانم قسم که حقيقتاً خداوند تورا از جانب خودش به امري (کاري) جليل مخصوص گردانيده ،
سپس به تحقيق که جبرئيل و شيث شروع کردند به غسل دادن آدم و جبرئيل به او نشان داد چگونه او را غسل دهد تا اين که از غسل فارغ شد ، سپس به او نشان داد چگونه کفنش و حنوطش کند تا که فارغ شد ، سپس نشانش داد چگونه برايش قبر حفر کند ،
سپس به تحقيق که جبرئيل دست شيث را گرفت پس براي نماز بر او (آدم) بلندش کرد همان طور که ما امروز براي نماز مي ايستيم ، بعد گفت بر پدرت هفتاد تکبير بگو ، و يادش داد چه کند ، سپس به راستي که جبرئيل به ملائکه دستور داد پشت شيث صف ببندند همان طور که امروز پشت نمازگزار بر ميت صف مي بندند ،
پس شيث گفت اين (ملائکه) به من اقتدا مي کنند در حالي که تو نزد خدا آن مکان و منزلت را داري که در آني و همراه تو بزرگان ملائکه مي باشند ؟!
پس جبرئيل گفت آيا نمي داني که الله تعالى چون پدرت آدم را خلق کرد او را بين ملائکه نگه داشت و به ما دستور داد به سجده کردن براي او ، پس او پيشواي ما بود تا اين سنتي باشد در ذريه اش و به تحقيق خدا او را امروز قبض کرده و تو وصيّ و وارث علم اويي و تو به مقام اوي مي ايستي ، پس چگونه از تو پيشي بگيريم در حال که تو پيشواي مايي ؟!
پس شيث به همراه ملائکه بر آدم ع نماز خواند همان طور که به او دستور داد ، سپس جبرئيل به او نشان داد که چگونه او را دفن کند ، پس چون از دفنش فارغ شد و جبرئيل و کساني که با او بودند رفتند تا اوج بگيرند از جايي که آمده بودند ، شيث گريه نمود و صدا زد يا وحشتا ، پس جبرئيل به او گفت با وجود خداوند هيچ وحشتي بر تو نيست اي شيث ، بلکه ما به دستور پروردگارت بر تو نازل مي شويم و او مونس تو مي شود پس محزون نشو و به پروردگارت خوش گمان باش ، که او با تو لطيف ( و مهربان ) است و بر تو شفقت ( و خير خواهي ) دارد ،
سپس جبرئيل و کساني که با او بودند بالا رفتند و قابيل از کوه پائين آمد در حالي که بر کوه فراري بود از پدرش آدم در روزگار زندگاني اش نمي توانست به او نگاه کند ،
پس ( قابيل ) شيث را ملاقات کرد پس گفت اي شيث همانا من فقط براي اين برادرم هابيل را کشتم که به راستي قرباني اش قبول شد و قرباني من قبول نشد و ترسيدم به جايگاهي برسد که تو الآن در آن قرار گرفتي ( يعني جانشيني آدم و خلافت ، زيرا قابيل کافر و آتش پرست بود پس نبوت الهي را قبول نداشته ) و به تحقيق تو در جايگاهي قرار گرفتي که بدم مي آيد و اگر به کلمه اي از آن چه پدرم با تو پيمان گرفته سخن بگويي حتما تو را مي کشم همان طور که هابيل را کشتم .
زراره ( راوي اين حديث ) گفت سپس امام صادق ع با دستش اشاره به دهانش کرد پس آن (دستش) را نگه داشت ، به ما نشان مي داد که يعني اين چنين من ساکتم پس با دستان خود ، خود را به هلاکت نيندازيد اي گروه شيعيان ما پس دشمنانتان بر گردنتان سوار مي شوند در نتيجه غلامان و بردگان آنان مي شويد بعد از اين که شما ارباب و سروران آن ها هستيد ، پس به درستي که در تقيه از آن ها براي شما بازدارنده اي است از آن چه آنان داخل در آن شدند از فضاحت هايي که به سبب اعمال پليدشان به صورت آشکارا مرتکب شدند و ديده نشده از شما چيزي که شما را از حرام ها دور نمايد و پاکيزه سازد شما را از نوشيدني هاي بد و گناهان و -نيز ديده نشده از شما- زيادي حج و نماز و ترک سخن گفتن با آن ها .
متن عربي در ادامه ي مطلب
قصصالأنبياءللراوندي ص : 55
يغشى حواء خمسمائة سنة ثم وهب الله له شيثا و هو هبة الله و هو أول وصي أوصي إليه من بني آدم في الأرض ثم وراه بعده يافث فلما أدركا و أراد الله أن يبلغ بالنسل ما ترون أنزل بعد العصر يوم الخميس حوراء من الجنة اسمها نزلة فأمر الله أن يزوجها من شيث ثم أنزل الله بعد العصر من الغد حوراء من الجنة اسمها منزلة فأمر الله آدم أن يزوجها من يافث فزوجها منه فولد لشيث غلام و ليافث جارية فأمر الله آدم ع حين أدركا أن يزوج بنت يافث من ابن شيث ففعل فولد الصفوة من النبيين و المرسلين من نسلهما و معاذ الله أن يكون ذلك ما قالوه من الإخوة و الأخوات و مناكحهما قال فلم يلبث آدم ص بعد ذلك إلا يسيرا حتى مرض فدعا شيثا و قال يا بني إن أجلي قد حضر و أنا مريض فإن ربي قد أنزل من سلطانه ما قد ترى و قد عهد إلي فيما قد عهد أن أجعلك وصيي و خازن ما استودعني و هذا كتاب الوصية تحت رأسي و فيه أثر العلم و اسم الله الأكبر فإذا أنا مت فخذ الصحيفة و إياك أن يطلع عليها أحد و أن تنظر فيها إلى قابل في مثل هذا اليوم الذي يصير إليك فيه و فيها جميع ما تحتاج إليه من أمور دينك و دنياك و كان آدم ص نزل بالصحيفة التي فيها الوصية من الجنة ثم قال آدم لشيث ص يا بني إني قد اشتهيت ثمرة من ثمار الجنة فاصعد إلى جبل الحديد فانظر من لقيته من الملائكة فأقرئه مني السلام و قل له إن أبي مريض و هو يستهديكم من ثمار الجنة قال فمضى حتى صعد إلى الجبل فإذا هو بجبرئيل في قبائل من الملائكة ص فبدأه جبرائيل بالسلام ثم قال إلى أين يا شيث فقال له شيث و من أنت يا عبد الله قال أنا الروح الأمين جبرئيل فقال إن أبي مريض و قد أرسلني إليكم
قصصالأنبياءللراوندي ص : 56
و هو يقرئكم السلام و يستهديكم من ثمار الجنة فقال له جبرئيل ع و على أبيك السلام يا شيث أما إنه قد قبض و إنما نزلت لشأنه فعظم الله على مصيبتك فيه أجرك و أحسن على العزاء منه صبرك و آنس بمكانه منك عظيم وحشتك ارجع فرجع معهم و معهم كل ما يصلح به أمر آدم ص و قد جاءوا به من الجنة فلما صاروا إلى آدم كان أول ما صنع شيث أن أخذ صحيفة الوصية من تحت رأس آدم ص فشدها على بطنه فقال جبرئيل ع من مثلك يا شيث قد أعطاك الله سرور كرامته و ألبسك لباس عافيته فلعمري لقد خصك الله منه بأمر جليل ثم إن جبرئيل ع و شيثا أخذا في غسله و أراه جبرئيل كيف يغسله حتى فرغ منه ثم أراه كيف يكفنه و يحنطه حتى فرغ ثم أراه كيف يحفر له ثم إن جبرئيل أخذ بيد شيث فأقامه للصلاة عليه كما نقوم اليوم نحن ثم قال كبر على أبيك سبعين تكبيرة و علمه كيف يصنع ثم إن جبرئيل ع أمر الملائكة أن يصطفوا قياما خلف شيث كما يصطف اليوم خلف المصلي على الميت فقال شيث يا جبرئيل أ و يستقيم هذا لي و أنت من الله بالمكان الذي أنت فيه و معك عظماء الملائكة فقال جبرئيل يا شيث أ لم تعلم أن الله تعالى لما خلق أباك آدم أوقفه بين الملائكة و أمرنا بالسجود له فكان إمامنا ليكون ذلك سنة في ذريته و قد قبضه الله اليوم و أنت وصيه و وارث علمه و أنت تقوم مقامه فكيف نتقدمك و أنت إمامنا فصلى بهم عليه كما أمره ثم أراه كيف يدفنه فلما فرغ من دفنه و ذهب جبرئيل و من معه ليصعدوا من حيث
قصصالأنبياءللراوندي ص : 57
جاءوا بكى شيث و نادى يا وحشتا فقال له جبرئيل لا وحشة عليك مع الله تعالى يا شيث بل نحن نازلون عليك بأمر ربك و هو يؤنسك فلا تحزن و أحسن ظنك بربك فإنه بك لطيف و عليك شفيق ثم صعد جبرئيل و من معه و هبط قابيل من الجبل و كان على الجبل هاربا من أبيه آدم ص أيام حياته لا يقدر أن ينظر إليه فلقي شيثا فقال يا شيث إني إنما قتلت هابيل أخي لأن قربانه تقبل و لم يتقبل قرباني و خفت أن يصير بالمكان الذي قد صرت أنت اليوم فيه و قد صرت بحيث أكره و إن تكلمت بشيء مما عهد إليك به أبي لأقتلنك كما قتلت هابيل قال زرارة ثم قال أبو عبد الله ع و أومأ بيده إلى فيه فأمسكه يعلمنا أي هكذا أنا ساكت فلا تلقوا بأيديكم إلى التهلكة معشر شيعتنا فتمكنوا عدوكم من رقابكم فتكونوا عبيدا لهم بعد إذ أنتم أربابهم و ساداتهم فإن في التقية منهم لكم ردا عما قد أصبحوا فيه من الفضائح بأعمالهم الخبيثة علانية و لا يرى منكم من يبعدكم عن المحارم و ينزهكم عن الأشربة السوء و المعاصي و كثرة الحج و الصلاة و ترك كلامهم
نوشته شده در يکشنبه 31 خرداد1388ساعت 5:56 توسط م سنجر