ريش ، محاسن
حضرت امام موسى(عليهالسلام) فرمود كه چهار چيز است كه از وساوس شيطانست خوردن گل و گل را بهدست
خورد كردن و ناخن را بدندان گرفتن و ريش را خائيدن.
به سند معتبر از حضرت امام موسى و امام رضا صلوات اللّهعليهما منقول است كه سنتهاى حنيفه حضرت ابراهيم
ده است پنج در سر و پنج در بدن اماآنها كه در سر است پس مسواك كردن و شارب گرفتن و موى سر را دو حصه
كردن كه جاى مسحگشوده شود و مضمضه كردنيعنى آب در دهن كردن و گردانيدن و ريختن و استنشاق كردنيعنى
آب در بينى كردن و بالا كشيدن و اما آن پنج كه در بدن است پس ختنه كردن و پشزهار را تراشيدن و موى زير بغلها
را كندن و استنجا كردن و ناخن گرفتن.
در روايت ديگر منقول است كه آن پنج كه در سر است موىشارب گرفتن و ريش را بلند گذاشتن و موى سر را
تراشيدن و مسواك كردن و خلال كردن وآن پنج كه در بدن است موهاى بدن را ازاله كردن و خته كردن و ناخن گرفتن
و عسلجنابت كردن و استنجا بآب كردن.
حلية المتقين
از حضرت امير المؤمنين(عليهالسلام) منقول است كه موى سفيد را نكنيد، كه آن نور مسلمانى است، هر كه موى
سفيد در ريش او پيدا شود در اسلام، نورى باشد براى او در قيامت.
فصلپنجم
درآداب ريش بلند كردن
بدان كه سنّت است ريش را ميانه گذاشتن نه بسيار بلندو نه بسيار كوتاه و زياده از قبضه گذاشتن مكروه است، و
احتمال حرمت نيز دارد،مشهور ميان علماء آن است كه تراشيدن ريش حرام است، اما بر رو و دو طرف لب پائين
راتراشيدن جايز است، احوط آن است كه اصلاح بسيار تند كه شبيه به تراشيدن باشد نكنند.
ز حضرت رسول(صلى اللهعليه وآله) منقول است كه هر كه حرمت مرد پيرى را بشناسد، پس او را تعظيمكند براى
سنش خدا او را ايمن گرداند از ترس روز قيامت و فرمود كه تعظيم خدا استتعظيم كرد مؤمن ريش سفيد و فرمود كه
از ما نيست كسى كه خوردان ما را رحم نكند، وپيران ما را تعظيم نكند.
فصلششم
درديدن مؤمنان و عيادت بيماران ايشان
در حديث ديگر از حضرت صادق(عليهالسلام) منقول است كه سه كسند كه كسى جاهل به حق ايشان نيست مگر
منافقى وكسى كه در اسلام ريشش سفيد شده باشد و كسى كه حامل لفظ يا معنى قرآن بوده باشد وامام
عادل و فرمود كه از تعظيم خدا است تعظيم پيران كردن.
از حضرت صادق(عليهالسلام) فرمود كه هر كه چهار پائى بخرد سواريش از اوست و روزيش بر خداست.
عمر بن ريان گويد: مأمون درباره جواد الأئمّه به هر حيلهاى دست زد)براى آنكه آنحضرت را به ورطه فساد اندازد و
از كرامت و هيبت او درچشم و دل مردم بكاهد( امّا نتوانست كارى كند. هنگامى كه وى خواستدخترش را براى
حضرت زفاف كند صد كنيزك بسيار زيبا فراهم كرد و بههر يك جامى كه در آن گوهرى بود داد تا چون امام در مسند
دامادىمىنشيند رو به روى او بايستند. ولى آنحضرت )بر خلاف انتظارمأمون( اصلاً به كنيزكان نگاه نكرد. مردى بود
به نام مخارق كه خوشآواز و نوازنده بود و ريش بلندى داشت. مأمون وى را خواست، مخارقگفت: اگر مشكل تو در
مورد ميل دادن او به امور دنيوى است، من اينمهم را براى توبه عهده مىگيرم. آنگاه وى رو به روى امام جواد
نشستوبانگ برداشت. همه أهل خانه بر او گرد آمدند و مخارق همچنان عودمىنواخت و آواز مىخواند. ساعتى
چنين كرد و ابو جعفر نه به اونگريست و نه به راست و چپش. آنگاه سر خود را بالا آورد و فرمود: اىريش بلند از خدا
بترس! ناگهان مخارق با شنيدن اين سخن زخمه و عود ازدستش افتاد و تا پايان عمر نتوانست از دست خود
استفاده كند.(36)
امام جوادعليه السلام در دوران خرد سالى بود كه يكى از ياران پدرش كهاسباب بازى بچّگانهاى در دست داشت آمد
. وى مىگويد: چون نزد امامآمدم، سلام دادم امّا او به من رخصت نشستن نفرمود. آنگاه اسباب بازىرا كه در دست
داشتم، به طرف امام انداختم. آنحضرت خشمگين شدوفرمود: ما براى اين )بازى و سرگرمى( آفريده نشدهايم.
نام كتاب: هدايتگران راه نور - زندگانى امام محمّد تقىعليه السلام
نويسنده: حضرت آية الله حاج سيد محمد تقى مدرسى
مترجم: محمد صادق شريعت
در حديث ديگرى به نقل از امام صادقعليه السلام آمده است كه فرمود: "عقل مرد درسه چيز هويداست؛ در طول
ريش او و نقش انگشترى او و كينه او."(69)
68) بحارالانوار، ج 1، ص 107، روايت3.
69) همان، ص 107، روايت 2.
روزى كسى به جناب سلمان فارسى گفت: ريش تو بهتر است يا دم سگ؟ سلمان با كمال خونسردى پاسخش
داد. اگر توانستم روز قيامت از پل صراط عبور كنم ريش من بهتر است، و الا دم سگ بهتر است.
نياز هاي جامعه اسلامي ترجمه محمد باقر فالي
تفسير فرات : (181) موسى بن على بن موسى بن عبدالرحمن المحاربى معنعنا عن اءبى عبدالله جعفر بن محمد
بن على عليهم السلام عن ابيه : عن جده قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله : معاشر الناس تدرون لما
خلقت فاطمة ؟ قالوا: الله و رسوله اءعلم . قال : خلقت فاطمة حوراء انسية لا انسية (و) قال : خلقت من عرق
جبرئيل و من زغبه . قالوا: يا رسول الله استشكل ذلك علينا تقول : حوراء انسية لا انسية ثم تقول : من عرق
جبرئيل و من زغبه . قال : اذا انبئكم اءهدى الى ربى تفاحة من الجنة اءتانى بها جبرئيل (عليه السلام ) فضمها الى
صدره فعرق جبرئيل و عرقت التفاحة فصار عرقهما شيئا واحدا. ثم قال : السلام عليك يا رسول الله و رحمة الله و
بركاته . قلت : و عليك السلام يا جبرئيل . فقال : ان الله اءهدى اليك تفاحة من الجنة . فاءخذتها و قبلتها و وضعتها
على عينى و ضممتها الى صدرى .
ثم قال : يا محمد! كلها. قلت : يا حبيبى يا جبرئيل هدية ربى تؤ كل ؟ قال : نعم ، قد اءمرت باءكلها. فاءفلقها فراءيت
منها نورا ساطعا ففزعت من ذلك النور. قال : كل ، فان ذلك النور المنصورة فاطمة . قلت : يا جبرئيل و من المنصورة ؟
قال : جارية تخرج من صلبك و اسمها فى السماء منصورة ، و فى الارض فاطمة فقلت : يا جبرئيل و لم سميت فى
السماء منصورة و فى الارض فاطمة ؟ قال : سميت فاطمة فى الارض (لانه ) فطمت شيعتها من النار و فطموا
اءعداؤ ها عن حبها و ذلك قول الله فى كتابه : (و يومئذ يفرح المؤ منون بنصر الله ) (182) يعنى بنصر فاطمة
عليهاالسلام
بيان : الزغب الشعيرات الصغرى على ريش الفزح و كونها من زغب جبرئيل اما لكون التفاحة فيها و عرقت من بينها،
او لانه التصق بها بعض ذلك الزغب فاءكله النبى صلى الله عليه و آله
ترجمه : فرات بن ابراهيم كوفى در تفسير خود از رسول اكرم روايت نموده كه فرمود: آيا مى دانيد كه فاطمه چگونه
آفريده شد؟
گفتند: خدا و سول او داناتر است .
فرمود: فاطمه حوريه اى انسانى است ؛ و فرمود: فاطمه از عرق و موهاى ريز بدن جبرئيل آفريده شده است .
گفتند: اى رسول خدا! پذيرفتن چنين چيزى براى ما دشوار است زيرا اول شما مى گوييد كه او انسان نيست بلكه
حوريه اى انسانى است و سپس مى فرماييد كه از عرق و كرك بدن جبرئيل خلق شده است ؟
فرمود: جبرئيل براى من سيبى را از ميان ميوه هاى بهشتى آورد، من از شدت علاقه جبرئيل را گرفتم و به
سينه ام فشردم ، جبرئيل و سيب هر دو عرق كردند و عرق آنها با هم مخلوط شد، سپس جبرئيل گفت : سلام بر
تو اى رسول خدا! گفتم : سلام بر تو اى جبرئيل ! گفت : اين سيبى است كه خداوند از بهشت براى تو فرستاده
است . آن را گرفتم ، بوسيدم و روى چشم خود نهادم و بر سينه ام فشردم .
جبرئيل گفت : اى محمد! اين سيب را بخور. گفتم : اى حبيب من ! آيا هديه پروردگارم را بخورم ؟ گفت : آرى ، به تو
امر شده كه آن را بخورى . و من وقتى آن سيب را دو قسمت كردم تا بخورى نورى از آن ساطع گرديد كه مرا به
وحشت افكند، جبرئيل گفت : نترس و آن را بخور، اين نور به منصوره تعلق دارد. گفتم : منصوره كيست ؟ گفت :
دخترى است كه از صلب تو به وجود خواهد آمد و نام وى در آسمان منصوره است و در زمين فاطمه . پس گفتم ن
اى جبرئيل ! چرا در آسمان منصوره ناميده شد و در زمين فاطمه ؟ گفت : در زمين فاطمه ناميده شد براى اينكه
شيعيان وى از آتش جهنم باز نگاه داشته شده اند و دشمنانش از دوستى و محبت وى كه نجات بخش است
محروم مى مانند و اين است معنى كلام خداوند كه مى فرمايد: ((و در اين روز يعنى قيامت مؤ منين به سبب نصرت
و يارى خداوند شادمان مى گردند))، و منظور از نصرت و يارى خداوند همين نصرت خداوند براى شيعيان و
دوستداران فاطمه است كه به شفاعت و يارى فاطمه از آتش دوزخ نجات مى يابند.
ترجمه و تحقيق از جلد 43 بحارالانوار
زندگاني حضرت زهرا (عليهاالسلام )
تاليف : علامه محمد باقر مجلسي
مترجم و محقق: محمد روحاني زمان آبادي
وقتى على بن جعفر به مسند خود برگشت اصحابش او را سرزنش كرده مى گفتند: شما عموى پدر او هستيد و با
او اينگونه رفتار مى كنيد؟!
وى دست به ريش خود گرفت و گفت : خاموش باشيد اگر خداى عزوجل اين ريش سفيد را سزاوار (امامت )
ندانست و اين كودك را سزاوار دانست و به او چنان مقامى داد من فضيلت او را انكار كنم پناه بر خدا از سخن شما،
بلكه من بنده او هستم (76).
76-اصول كافى ج 1 كتاب الحجة ، ص 322 حديث 12.
پنجاه و چهارم :
(دابَّة الارض ) در (هدايه ) از القاب آن جناب شمرده شده . در اخبار بسيار مذكور است كه مراد از آن ،
اميرالمؤ منين عليه السلام است و مفسّران اهل سنّت ، آن را حيوانى پندارند و روايت كنند كه آن جانور چهار
دست و پا و پر نيز دارد و طول او شصت ذراع است و كسى نتواند او را طلب كند و نتواند از او فرار كند و داغ
مى كند و نشانه مى گذارد ميان دو چشم مؤ من ، كلمه مؤ من را و ميان دو چشم كافر، كلمه كافر را تا آخر آنچه
ذكر نمودند از اين صفات و رفتار كه مناسب نباشد مگر براى انسان .
اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود: (آگاه باشيد! قسم به خداوند كه دابة الارض ، دم ندارد و ريش دارد؛ يعنى انسان
است .)
بر ناظر در علامات و اشراط قيامت ، مخفى نيست كه بيشتر آنچه در آنجا مذكور و روايت شده است ، در باب آيات
و علامات ظهور مهدى صلوات اللّه عليه نيز مذكور است ؛ پس رواست كه اين لقب ، براى هردو باشد و در اينجا نيز
بشود آنچه در آن جا مى شود و در لقب (ساعة ) خواهد آمد، مؤ يّد اين كلام .
كتاب : نجم الثاقب
مؤ لف : مرحوم حاج ميرزا حُسين طبرسى نورى (ره )
باب سوم در شمّه اى از اوصاف شمايل و بعضى از خصايص حضرت مهدى عليه السلام
در شمّه اى از اوصاف شمائل حضرت مهدى صلوات اللّه عليه و بعضى از خصايص آن جناب ، در نهايت اختصار و
ايجاز و آن در دو فصل است :
فصلاوّل : در شمايل آن جناب
مخفى نماند كه شمايل آن حضرت در اخبار متفرقه به عبارات مختلفه و متقاربه از طرق خاصّه و عامّه مذكور است
و ذكر تمام هر خبر با مآخذ آن ، موجب تطويل است . بنابراين به محل حاجت از متن هر يك قناعت مى شود با
ترجمه آن و ترجيح بعضى بر بعضى و صورت اختلاف و عدم امكان اجتماع ، خروج است از وضع كتاب .
شيخ صدوق در (كمال الدين ) روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
(مهدى عليه السلام شبيه ترين مردم است به من در خَلق و خُلق .)
و به روايتى فرمود: (شمايل او شمايل من است .)
و خرّاز روايت كرده در (كفاية الاثر) كه آن جناب فرمود: (پدر و مادرم ، فداى همنام من و شبيه من و شبيه موسى
بن عمران .)
در (غيبت ) فضل بن شاذان به سند معتبر، از آن جناب روايت شده است كه فرمود: (نهم از امامان كه از صلب
حسين اند، قائم اهل بيت من و مهدى امت من است و شبيه ترين مردمان است به من در شمايل و افعال و
اقوال .)
در (غيبت ) نعمانى روايت شده از كعب الاخبار كه گفت : (قائم مهدى عليه السلام از نسل على عليه السلام
است ، شبيه ترين مردم است به عيسى بن مريم در خَلق و خُلق و سيما و هياءت . الخ .)
عامه نيز روايت كرده كه : (آن جناب شبيه ترين خلق است به عيسى عليه السلام .)
در علوى است در شمايل آن جناب : ابيض مشرب حمزة . سفيدى كه سرخى به او آميخته و بر او غلبه كرده .
و در صادقى است اسمر يعتوره مع سمرته صفرة من سهر الليل . گندم گون كه عارض شود آن را با گندم گونيش
زردى از بيدارى شب .
در اخبار عامه است : لونه لون عربى وجسمه جسم اسرائيلى . رنگش رنگ عربى است و جسمش چون جسم
بنى اسرائيل ، يعنى در طول قامت و بزرگى جثه .
در علوى است : شاب مربوع . جوانى است ميانه قد.
در نبوى است اجلى الجبينين . فراخ است پيشانى مباركش يا خوبرو كه هر دو موى پيشانى او رفته .
و در صادقى است : مقرون الحاجبين . ابروان مباركش به هم پيوسته ؛ اقنى الانف . بينى مباركش باريك و دراز كه
در وسطش اندك انحدابى است .
در علوى است : حَسَن الوجه ونور وجهه يعلو سواد لحيته وراءسه . يعنى نيكو روست و نور رخسارش ، چنان
درخشان است كه مستولى شده بر سياهى ريش و سر مباركش .
روايت نبوى در وصف شمايل آن جناب عليه السلام
در نبوى است : وجهه كالدينار. چهره اش در صفا و بى عبيبى مانند اشرفى است . على خدّه الايمن خال كانّه
كوكب دُرّى . و بر گونه راست آن جناب ، خالى است كه پندارى ستاره اى درخشان است .
در علوى است : افلج الثنايا. يعنى ميان دندانهاى مباركش گشاده است . حسن الشّعر يسيل شعره على منكبيه .
نيكو مو است ، موهايش بر دو كتف مباركش ريخته .
و در خبر سعد بن عبداللّه : وعلى راسه فرق بين و فرتين كانه الف بين واوين .
و در باقرى است : مشرف الحاجبين . ميان دو ابروانش بلند است . غاير العينين چشمانش در كاسه سر مباركش
فرو رفته ، يعنى برآمدگى ندارد به وجهه اثر در روى مباركش اثرى است .
در صادقى است : شامة فى راسه . در سر مبارك علامتى دارد.
روايت علوى در وصف شمايل آن جناب عليه السلام
در علوى است : مبدح البطن و ضخيم البطن .
و در صادقى است : منتدح البطن . و معنى اين فقرات متقارب است ، يعنى شكم مباركش بزرگ و فراخ و پهن
است .
در باقرى است : واسع الصدر مترسل المنكبين عريض ما بينهما. سينه مباركش فراخ است و كتفهايش فروهشته
و ميان آن ، پهن .
و در خبر ديگر: عريض ما بين المنكتبين .
و در صادقى است : بعيد ما بين المنكبين . ميان دو كتف مباركش عريض و دور است .
در علوى است عظيم مشاش المنكبين . سر استخوان كتف شريفش بزرگ است . بظهره شامتان ، شامة على
لون جلده وشامته على شبه شامة النبى صلى الله عليه و آله . در پشت مباركش دونشانه و علامت است : يكى
به رنگ بدن شريفش و ديگرى شبيه علامتى كه در كتف مبارك حضرت رسول صلى الله عليه و آله بود.
و در علوى ديگر است : كث اللحية اكحل العينين براق الثانيا فى وجهه خال فى كتفه علائم نبوة النبى صلى الله
عليه و آله . ريش مباركش انبوه و چشمانش سياه سرمه گون و دندانش درخشنده ؛ در رخسارش خالى است و
در كتفش علامتهاى نبوت پيغمبر صلى الله عليه و آله كه معروف است به مُهر نبوت و در رنگ و شكل نقش آن ،
اختلاف بسيار است . عريض الخذين . رانهاى مبارك عريض است .
در علوى ديگر: اذيل الفخذين فى الفخذه اليمنى شامة و در بعضى نسخ ولربل يعنى رانش گوشت زياد دارد. اذيل
نيز كنايه از پهنايى است و در ران راستش علامتى است .
و در صادقى است : احمش الساقين . ساقهاى مبارك باريك است و در شكم و ساق ، مانند جد خود، اميرالمؤ منين
عليه السلام است .
...
ظهور مصحف اميرالمؤ منين عليه السلام
شانزدهم : ظهور مصحف اميرالمؤ منين عليه السلام كه بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله جمع نمود،
بى تغيير و تبديل و داراست تمام آنچه را كه بر سبيل اعجاز بر آن حضرت نازل شده بود و پس از جمع ، عرض نمود
بر صحابه ، اعراض نمودند؛ پس آن را مخفى نمودند و به حال خود باقى است ، تا آنكه بر دست آن جناب ظاهر
شود و خلق ، ماءمور شوند كه آن را بخوانند و حفظ نمايند و به جهت اختلاف ترتيب كه با اين مصحف موجود دارد
كه به آن ماءنوس شدند، حفظ آن از تكاليف مشكله مكلّفان خواهد بود.
در (غيبت ) نعمانى روايت شده كه فرمود: (خروج مى كند قائم عليه السلام به امرى جديد و قضايى جديد و كتابى
جديد.)
و نيز روايت كرده از اميرالمؤ منين عليه السلام كه فرمود: (گويا نظر مى كنم به سوى شيعيان خود در مسجد كوفه
كه خيمه ها برپا كردند و تعليم مى كنند مردم را قرآن به نحوى كه نازل شده .)
و نيز روايت كرده از (اصبغ بن نباته ) از آن جناب كه فرمود: (گويا مى بينم عجم را كه خيمه هاى ايشان در مسجد
كوفه است ، تعليم مى كنند به مردم قرآن را چنانكه نازل شده .)
گفت : (گفتم : يااميرالمؤ منين ! آيا اين قرآن به همان نحو نازل شده نيست ؟)
فرمود: (نه ! محو شده از آن هفتاد نفر از قريش به اسمهايشان و اسمهاى پدرهايشان و وانگذاشتند ابولهب را
مگر براى نقص رسول خدا صلى الله عليه و آله چون عمّ آن جناب بود.)
نيز روايت است از امام صادق عليه السلام كه فرمود: ( والّله ! گويا نظر مى كنم به سوى آن حضرت ، يعنى قائم
عليه السلام ، بين ركن و مقام كه بيعت مى گيرد از مردم بر كتابى جديد.)
و در (كافى ) روايت شده از امام باقر عليه السلام كه فرمود در تفسير آيه شريفه وَلَقَد آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ فَاخْتُلِفَ
فيهِ... .(46) كه : (اختلاف كردند بنى اسرائيل در آن چنان كه اختلاف كردند اين امّت در كتاب و زود است كه اختلاف كنند در كتابى كه با قائم عليه السلام است كه مى آورد آن را تا اينكه انكار مى كنند آن را جماعت بسيارى از مردمان . پس آنها را پيش مى طلبد و گردن ايشان مى زند.)
شيخ طبرسى در (احتجاج ) روايت كرده از (ابى ذر غفارى ) كه : (چون رسول خدا صلى الله عليه و آله وفات كرد،
جمع كرد على عليه السلام قرآن را. آورد آن را نزد مهاجرين و انصار. عرضه داشت آن قرآن را بر ايشان ، چون
پيغمبر صلى الله عليه و آله او را به اين امر وصيّت فرموده بود. پس چون ابوبكر آن را باز كرد، بيرون آمد در صفحه اوّل
آن كه باز كرده بود، فضايح قوم .
پس عمر برخاست و گفت : (يا على ! برگردان آن را كه ما را حاجتى به آن نيست .)
پس حضرت آن را گرفت و برگشت . تا اينكه مى گويد: چون عمر خليفه شد، سؤ ال كرد از آن جناب كه آن قرآن را به
او بدهد كه او را در ميان خود تحريف كنند. پس گفت : (يا ابالحسن ! بياور آن قرآن را كه آوردى آن را نزد ابى بكر كه
مجتمع شويم بر آن .)
فرمود: (هيهات ! راهى به آن نيست . نياوردم آن را نزد ابى بكر، مگر آنكه حجّت بر شما تمام شود و نگوييد روز
قيامت كه ما ازين غافل بوديم يا بگوييد كه نياوردى آن را نزد ما. آن قرآنى كه نزد من است ، مس نمى كند آن را
مگر مطهرون و اوصياء از فرزندان من .)
عمر گفت : (آيا وقت معلومى براى اظهار آن هست ؟)
فرمود: (آرى ! هرگاه خروج كند قائم از فرزندان من ، ظاهر مى كند آن را و وا مى دارد مردم را بر آن . پس جارى
مى شود سنّت بر آن .)
و نيز گذشت از خبر (مفضل ) كه حسنى عرض مى كند: خدمت حضرت حجّت عليه السلام كه :
(اگر تو مهدى آل محمّدى ، پس كو مصحفى كه جمع كرد آن را جدّ تو، اميرالمؤ منين عليه السلام بدون تغيير و
تبديل ؟)
در (ارشاد) شيخ مفيد روايت شده از حضرت باقر عليه السلام كه فرمود: (هرگاه خروج كرد قائم آل محمّد
عليهم السلام خيمه ها مى زند براى آنان كه تعليم مى كنند به مردم قرآن را بر آن نحوى كه نازل شده ؛ پس
مشكلترين كار خواهد بود بر آنان كه حفظ نمودند آن را امروز، زيرا كه آن قرآن تفاوت دارد با اين قرآن در ترتيب .)
و در (غيبت ) فضل بن شاذان همين مضمون را به سند صحيح روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام .
...
عدم تصرّف روزگار در بنيه آن حضرت
نوزدهم : تصرّف نكردن طول روزگار و گردش ليل و نهار و سير فلك دوار، در بنيه و مزاج و اعضا و قوا و صورت و هياءت
آن حضرت كه با اين طول عمر كه تاكنون هزار و چهل و هشت سال از عمر شريفش گذشته و خداى داند كه تا
ظهور به كجاى از سن رسد، چون ظاهر شود در صورت مرد سى ساله يا چهل باشد و چون طويل الاعمار از انبياى
گذشته و غير ايشان نباشد كه يكى ، هدف تير پيرى خود ... ه ذا بَعْلى شَيْخا... .(47) باشد و ديگرى به نوحه گرى
اِنّى وَهَنَ الْعَظْمُ مِنّى وَاشْتَعَلَ الرَّاْسُ شَيْبا.(48) از ضعف پيرى خويش بنالد.
شيخ صدوق روايت كرده از ابوالصلت هروى كه گفت : پرسيدم از حضرت رضا عليه السلام كه : (چيست علامت
قائم شما چون خروج نمايد؟)
فرمود: (علامتش آن است كه در سن ، پير باشد و به صورت جوان . تا به مرتبه اى كه نظر كننده به آن حضرت ،
گمان برد كه در (سن ) چهل سالگى است يا كمتر از چهل سالگى و ديگر از نشانهاى آن حضرت اين است كه به
گذشتن شبها و روزها بر آن حضرت ، پيرى بر آن جناب راه نيابد تا زمانى كه اجل آن سرور، در رسد.)
در (غيبت ) شيخ طوسى روايت شده از امام صادق عليه السلام كه فرمود: (ظاهر مى شود آن جناب ، جوان موفق
سى ساله .)
و نيز روايت كرده از آن حضرت كه فرمود: (اگر خروج كند قائم عليه السلام هر آينه انكار مى كنند او را مردم . رجوع
مى نمايد به سوى ايشان در حالتى كه جوانى است موفّق .)
نيز روايت شده از آن جناب كه فرمود: (از اعظم بليّه ، آن كه خروج مى كند به سوى ايشان صاحب ايشان در حال
جوانى و ايشان گمان مى كنند او را، پيرى كبير السّن .)
مراد از موفّق ، چنانكه علاّمه مجلسى احتمال داده ، آن است كه : اعضايش متوافق و خلقتش معتدل باشد يا
كنايه از توسط در جوانى است يا آخر آن است كه وقت توفيق تحصيل كمال است .
(شهرستانى ) عارى از لباس انسانى ، در (ملل و نحل ) بعد از ذكر فِرق اماميّه ، بعد از امام حسن عسكرى
عليه السلام كه آن را از رساله (فِرق نوبختى ) برداشته و جمله اى از كلمات نافعه او را دزديده ، مى گويد:
(و از عجايب اين كه ايشان مى گويند غيبت طول كشيده دويست و پنجاه سال و چيزى و امام ما فرموده كه اگر
قائم خروج كند و داخل شده در (سن ) چهل سالگى ،پس او صاحب شما نيست و ما ندانستيم كه چگونه منقضى
مى شود دويست و پنجاه سال در چهل سال .) انتهى .
و حاصل آن خبر اين است كه : آن حضرت ، چهل ساله يا كمتر باشد. اگر زيادتر باشد مهدى عليه السلام نيست .
و حاصل شبهه اين غافل آنكه : (شما مى گوييد دويست و پنجاه سال است تقريبا او غائب شده ، اگر حال ، مثلا
او خروج كند چگونه چهل ساله باشد؟)
و حاصل جواب آنكه : (غرض آن است كه در صورت و هياءت و بنيه و مزاج مرد چهل ساله باشد، هر چند هزار سال
عمر او باشد و خداى تعالى قادر است كسى را نگاه دارد در سنّى به اين نحو كه گفتيم .)
فريقين نقل كردند كه : از معجزات پيغمبر صلى الله عليه و آله آن بود كه بر هر حيوانى سوار مى شدند، آن حيوان
در همان سن كه در آن حال داشت ، مى ماند.
ابن اثير در (اسدالغابه ) روايت كرده كه : عمر وبن حمق خزاعى ، آن حضرت را سيراب نمود. پس در حق او دعا
كرد و فرمود: اللّهم متعه بشبابه . پس هشتاد سال بر او گذشت كه در ريش او موى سفيد ديده نشد. بلكه بسا
شد كه از حالت پيرى به جوانى برگرداندند، بلكه همه پيران بهشتى را خداى تعالى جوان كند وبه بهشت برد؛ در
آخرت قدرت جديد براى حق تعالى پيدا شود.
يا شهرستانى براى آخرت ، خداى ديگر قائل شود كه تواند چنين قدرت بنمايد! عجب از اوست !!! كه جناب خضر را
زنده داند و حال آنكه چند هزار سال از آن حضرت بزرگتر است و مى گويند در صحرا و برارى ، سياحت مى كند. و
اگر حيات آن جناب به نحو متعارف باشد، بايد مشتى پوست و استخوان باشد و در گوشه اى افتاده و آن جناب را در
صورت و هياءت هر صاحب سنّى فرض كنيم ، جاى همان اعتراض هست . خداى تعالى به اين قوم يا انصاف دهد
يا ادراك و شعور كه از هر دو عارى اند.
(ميبدى ) در شرح ديوان گفته كه : حق تعالى دندان و اركان خضر را پيش از ظهور خاتم الانبيا صلى الله عليه و آله
هر پانصد سال تجديد مى كرد و بعد از ظهور آن حضرت در هر صد و بيست سال تجديد مى كند.
در (احتجاج ( طبرسى روايت شده از امام حسن عليه السلام كه فرمود در ضمن حالات آن جناب كه : (طولانى
مى كند خداوند عمر آن حضرت را، آنگاه ظاهر مى كند او را به قدرت خود در صورت جوان ، صاحب سن چهل ساله
و اين براى آنكه بدانند كه خداوند بر همه چيز قادر است .)
كتاب : نجم الثاقب
مؤ لف : مرحوم حاج ميرزا حُسين طبرسى نورى (ره )
امام صادق عليه السّلام به ((اسحاق بن عمار)) فرمود:
((اى اسحاق ! به دوستان من هر قدر مى توانى احترام كن كه هيچ مؤ منى احسان به مؤ منى نمى كند مگر آنكه
صورت ابليس را خراشيده و دل او را مجروح مى سازد))(91) .
اصول و مبانى مداحى
به قلم : ابوالفضل هادى منش
...
پيغمبر صلى الله عليه و آله از روبرو شدن با آنها كراهت داشت زيرا بازوبندهاى طلا بر بازو بسته كمربندهاى سيمين
بر كمر داشتند ريشهاى خود را تراشيده و سبيل گذاشته بوند به آنها فرمود (و يلكما من امر كما بهذا) واى بر شما
كه دستور داده ريش بتراشيد و سبيل بگذاريد؟ عرض كردند پروردگار ما كسرى آن جناب فرمود ولى پروردگار من
امر كرده شارب را بزنيم و ريش بگذاريم .
...
71- روضة الصفا.
كتاب : داستانها و پندها جلد دوم
گردآورى : مصطفى زمانى وجدانى
+ نوشته شده در شنبه 14 دي1387ساعت 0:51 توسط م سنجر